سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

21

امروز رفتم پیش مربیم دلم براش تنگ شده بود یه کم باهم درد دل کردیم و گفت 2 شنبه برم باشگاه چون بعدش میره خارج و آخر مرداد برمیگرده...

برگشتم تو تبلت عادل دیدم یه دختر بهش اس داده اعصابم خرد شده... میگه دنبال بهانه ای... روم نمیشه حرفای دختره رو بنویسم... دلم گرفته...

امشب هم افطار خونه مامانم اینا دعوتیم، بچه های عمو مرتضی خدابیامرز هم هستن و بابا قراره آشتیشون بده...

فردا بعد سحری قراره حرکت کنیم بریم شمال... هنوز از آخرین باری که مامانش هرچی از دهنش دراومد بهم گفته نه باهاشون حرف زدم نه دیدمشون...

از مادر عادل متنفرم امیدوارم به سزای اعمالش برسه...



      

20

دیشب برا اولین بار داداشم اینا مهمونم بودن... بعد این همه از عروسیم....

خواهرای بزرگم هم بودن...

خدا رو شکر اولین باری بود که مهمون داشتم و عادل گیر نداد و اذیتم نکرد... خیلی خسته شدم، مریم دیر اومد چون تی وی پخش زنده داشت و اول یه کم ازش ناراحت شدم ولی بعدش که دیدمش احساس غرور کردم که آبجیم انقدر باکلاسه...آفرین 

امروز صبح مامانم زنگ زده میگه میخواد بره کربلا من و عادل هم با خرج بابام میبره قرار بود کادو عروسی مارو بفرستن کربلا ولی من چون خانواده عادل بهم کادو ندادن و کلی هم بابام برام جهاز خریده بود نمیخواستم برم...

خانواده اش وقتی پاگشام کردن یه فرش ماشینی کم کیفیت و البته دست دوم بهم دادن وقتی بازش کردم از خجالت آب شدم جلو خانوادم... تمام لک غذا و چایی و سوختگی با سیگار... و جالبتر اینکه زیر بار نمیرفتن که دست دومه...

یه هفته قبل از آوردن فرش من از پدرشوهرم یه مریضی ویروسی گرفتم که بد بود واقعا وقتی به مادر عادل گفتم این فرش دست دومه بهم گفت چقدر پررویی... حقت بود مریض شدی داشتی میمردی و گوشی رو قطع کرد....

خانواده اش یه ریال هم واسه ما خرج نکردن تازه پول خودمون رو هم گرفتن خرج کردن... و پس ندادن 

من که تو خونه ی بابام همه چی داشتم حتی قبل شوهرم ماشین خریدم هنوزم نفروختمش( مامانش همش میگه بفروشش بده عادل ماشینشو عوض کنه!!!) اولا که هیشکی موبایل نداشت من داشتم یه میلیون و پنجاه مامان بزرگم خدابیامرز برام خرید... طلاهای من از اونایی که شوهرم خرید خیلی بیشتر و سنگین تر بود اینا رو میگم واسه اینکه کسی خوند بدونه من احتیاجی به این چیزا نداشتم...

شوهر من برا عروسی من حتی یه رژلب نخرید بعد عروسی .... نگم بهتره...

یه دونه از مراسما و عیدا برام هدیه و عیدی نیاوردن، حتی یه دست لباس مجلسی برام نخریدن ...

نه که خانواده اش نداشته باشن اتفاقا دارن ولی همه رو برا پسر بزرگشون خرج میکنن و ازش حساب میبرن مثلا شوهر منو بیشتر دوست دارن...

امسال عید که دست و بالش یه کم خالی بود گفتم من خرید نمیکنم فقط یه مانتو مریم برام دوخت و یه چادر هم خریدم... و همچنان از لوازم خونه پدری استفاده کردم ولی جوابم به جای تشکر بابت تمام موارد بالا از طرف همسر این بود که لیاقت نداری برات چیزی بگیرم... مفت هم برات گرونه...

از مادرشوهرم متنفرم... امیدوارم خدا جوابشو بده باعث تمام دعواهای من و شوهرم اونه...

گاهی دقتا شوهرم مثل یه بچه 2 ساله رفتار میکنه قرار تعطیلاتمونو خراب کنیم و بریم شمال البته قبلش قرار بود بریم همدان ولی از اونجاییکه اجازه عادل دست خودش نیست برنامه مثل همیشه یههویی چنج شد..

عادل میگه کربلا نمیامچون آمادگیشو ندارم... مثل بهونه هایی که واسه بچه دار شدن میاره...

خدا خودش کمکم کنه  زایمان طبیعیم قرار بود 25 تیر باشه هنوز غم نبود بچه ام رو دلم سنگینی میکنه...



      

19

احساس میکنم  اوضاع بینمون داره بهتر میشه این روزا خیلی دلم گرفته... همش فکر پسر گلمم که از دستش دادم... همین روزا باید میرفتم زایمان...

دیشب به عادل گفتم وقتی بچه مون سقط شد برات اهمیت نداشت مهم نبود که چجوری لخته لخته ازم خون میرفت... گفت آمادگیشو نداشتم...

بهش گفتم تا رفتارتو تغییر ندی و دست از خودخواهیات برنداری باردار نمیشم ... گفت منم تا تو عوض نشی بچه نمیخوام....

راستی اینم بگم که دکی گفته باید در اولین فرصت باردار شم وگرنه ممکنه هیچ وقت نتونم بچه مو تو آغوش بگیرم و احتمال بارداریم خیلی ضعیف میشه....

با این حال بازم رفتم باشگاه تیر میزنم و قصد بارداری ندارم... چون نمیتونم نسبت به آزارهایی که شوشو و مادرش بهم میدن بی تفاوت باشم و این برای بچه ام سمه...

از خدا بچه ی سالم و صالح و خوشبخت میخوام...



      

18

باز شروع کرده بهانه گیری قلبم هم میخوادش هم پسش میزنه... قرار بود همین روزا پسرم به دنیا بیاد ولی دلم عجیب براش گرفته و تنگه... خدایا به این شب عزیزت قسم یه نگاه هم به من گنهکار بنداز خدایا به بنده های خوبت قسم تنهام نزار...

از عصر تا حالا دارم گریه میکنم ... سرم شدیدا درد میکنه...

دلم برا جوجه ام تنگه وقت بی کسیهام همدم من بود... خدایا امتحانت خیلی سخت بود خیلی ...

خدایا امتحانتو آسونتر بگیر خدا جونم خیلی ضعیفم ....... کمکم کن که غیر از تو یاوری ندارم...

الهی و ربی من لی غیرک...

 



      

17

تو این مدت بلاگفا گریپ پاش کرده بود و منم امروز کلا به اینجا نقل مکان کردم...

اتفاقات تلخ و شیرین زیادی برام پیش اومده سعی کرده بودم نسبت به کسانی که آزارم میدن بی تفاوت باشم ولی نتونستم ... چند بار رفتم مشاوره به امید تغییر زندگیم ولی فقط یه طرفه از خودم مایه میزاشتم و عادل هیچ کاری نمیکرد دیدم دارم نابود میشم ..... کم آوردم... 14 اردیبهشت به خاطر غده ی عفونی که تو ناحیه پشتم در آورده بودم مجبور شدم برم جراحی کنم . بی حسی نخاعی و بستری 2 شب و 3 روز تو بیمارستان نفت...

با آدمای خوبی آشنا شدم قبل عمل به خاطر اشتباه بیمارستان دوباره برگشتم تو بخش دیدم عادل کم مونده پشت در اتاق عمل گریه کنه... قبلش بهش ایمان نداشتم هنوزم به خاطر فرشته ی کوچولوم از دستش ناراحتم... ولی فهمیدم واقعا دوستم داره گرچه دیگه مثل قبل همو دوست نداریم...

قبل عملم منو تنها گذاشت رفت شمال نمیتونستم به خاطر وضعیت جسمیم همراهش برم طبق معمول شمال رفتن همان و عوض شدن عادل همان ...

دلم نمیخواد بهش توهین کنم و صفت بد براش بزارم ... گرچه مستحقش هست ...

خیلی طول کشید تا خوب شم هنوز کامل خوب نشده بودم باهاش رفتم شمال یه هفته قبل ماه رمضان ، نذاشتم خانوادش بفهمن مشکل داشتم و عمل کردم چون مادرش خوشحال میشد اگه میفهمید مریضم یادمه اول عقدم از باباش مریضی ویروسی گرفتم چون تو لیوان کثیفش به زور بهم چایی دادن بعدش مامانش گفت حقت بود مریض شدی داشتی میمردی...

هفته قبل ماه مبارک رو رفت دوره محمود آباد و باز یه هفته تنها بودم جالبه که سالگرد جشن عروسیمون بود و بازم کنارم نبود...

طبق معمول برام چیزی نخرید و فقط من براش یه کیف کتی چرم دوختم و انصافا هم خیلی قشنگه باید عکسشو بگیرم ...مؤدب

تقریبا 12 روز پیش با هم دعوامون شد انصافا من تقصیر نداشتم... ازش خواستم پولایی که به خانوادم بدهکاره رو برگردونهشروع کرد به فحش و بد دهنی گفتم روزه ات باطل میشه ادب داشته باش و... ادامه داد تا حرفای کهنه باز شده بهش گفتم خانوادت توف هم کف دستت ننداختن ولی من با همه مسائل و مشکلاتت کنار اومدم برا عروسیم خرید نکردم هیچی نگرفتم...

خاست به من  ثابت کنه واسه خانوادش مهمه خانواده ای که سه سال ولش کرده بودن تو یه زیرزمین زندگی کنه...  زنگ زد به باباش و شروع کرد از من بدگویی: این منو میکشه، دارم میمیرم... این اژدهاست،شما رو به رخ من میکشه پاشید بیاین تهران اینا فکر میکنن من بی کس و کارم...

گوشی رو گرفتم با مادرش حرف بزنم مادر از خدا بی خبرش دهنشو بازکرد هرچی لیاقت خودش بود به من کفت... سانسور شده :" تو پسر منو میکشی تو دختر دروغگویی هستی نمیخوام پسرم باهات زندگی کنه ولش کن..."

بهش گفتم روزه ای ایمانتو نفروش... و به ماه رمضان و همون روضه ای که گرفته وا گذارش کردم... شب شهادت جدمه ازش میخوام تقاص منو از بگیره...

تنها حرفی که بهش زدم: گفتم از آدمی مثل شما انتظار نمیره بچه ای بهتر از عادل تربیت کنی...

زنگ زدم مامانم . مامانم و حسین با هم اومدن دیگه صبرم تمم شد هرچی از دهنم در اومد گفتم و کفتم نمیخوامش... حسین گفت غلط کردی باید زندگی کنی و مامانم هم با ننه عادل حرف زد و حالشو جا آورد به عادل هم چند تا حرف زد و گفت خودت باید پول میاوردی نه که زنت بهت بگه بعد یک سال پولو بده... خلاصه 150 تومن پول هم نداد و گفت اگه بدم پررو میشی

از اون روز قلبم نسبت بهش سرد شده ، دوباره تیراندازی رو شروع کردم 4 جلسه رفتم وضعیت خوبی ندارم...

کارای خونه رو میکنم براش غذا میپزم سحر و افطار دیگه با عشق نیست هر کاری میکنم برای رضای خداست...کنارش حس خوبی ندارم پشیمونه ولی قلبم آروم نشده... از مادرش متنفر شدم و دلم میخواد به بدترین وضع تقاص پس بده...

امروز یادداشتای قبلیمو خوندم کلی گریه کردم دلم برا جوجم تنگ شده آخه همین روزا باید به دنیا میومد...

خدایا بازم شکرت...



      

16

دهم حرکت کردیم بریم ماه عسل... جمعه رفتیم سمت مشهد حدود ساعت 1 حرکت کردیم و حدود ساعت 9 رسیدیم سبزوار شب خونه مهین خوابیدیم شام یه قرمه سبزی باحال پخته بود علی آقا هم بود ولی بعد رفت ماشین بیاره و صبح ندیدیمش...

شنبه قبل ناهار رسیدیم هتلمون زایرسرای نفت، حالم خیلی بد بود لکه بینی زیاد داشتم یه هفته ای میشد که لکه بینی داشتم... شب رفتیم حرم آقا و احساس کردم خونریزیم شدید شده اونجا از آقا بچه های سالم و صالح خواستم و کلی واسه پسر از دست رفته ام اشک ریختم...

یکشنبه صبح رفتیم فردوسی و استاد اخوان ثالث دیگه حال هیچی نداشتم برگشتیم هتل یه کم فوتبال بازی کردیم با کامپیوتر و خوابیدم.

دوشنبه رفتیم حرم و بعدازظهر هم استراحت کردیم بازی کردیم، سهشنبه با تور رفتیم نیشابور لیدرمون خانوم حسینی و کاپیتانمون هم باحال بودن...

رفتیم عطار و خیام، امامزاده محروق و کلبه چوبی استاد مجتهدی...

چهارشنبه 9صبح حرکت کردیم 8 و نیم شب رسیدیم خونه، امروز صبح هم خانواده اش اومدن امروز سالگرد مامان بزرگم بود که عاشقشم رفتیم ناهار سالن آسمان و بعد رفتیم مسجد و اونجا خواستیم بریم سر مزار که مادرش بهونه درآورد منم گفتم شما برید هرجا دوست دارید اینم کلیدای خونه من با بابام میرم شب بیاید دنبالم اول رفتن نمیدونم چی شد که پشیمون شدن و زنگ زدن برگشتن از ماشین بابام پیاده شدم و رفتم ماشین آقامون ...

سرخاک حالم بد شد خداحافظی نکرده رفتم... رفتیم رودکی خونه دوست مادرشوهرم و از اونجا حدود 7 و نیم رسیدم خونه و شام چلوگوشت پختم البته تو زودپز الان هم نیم ساعته که تنهام آخه شوهرم با مادرش رفتن تو اتاق و درو بستن ...الان یه سر اومد تو و رفت...

دلم برا پسرم خیلی تنگ شده امروز سر خاک مامان بزرگم ازش خواستم منم ببره آخه این اولین سفریه که رفته و منو با خودش نبرده دلم خیلی براش تنگ شده برا ننه و برا پسرم ....



      

15

شنبه شب تولد باباییم بابایی بود میخواستم برم اونجا همه خانواده بعد چند وقت جمع بودن... قرار بود من کیک بگیرم اونم از پول بابایی آخه حساب بانکی من و بابایی مشترکه کارت بانک ملی اش هم دست منه، خانواده ام چشمشون به در خشک شد و من نرفتم چون همسری بازی درآورد و دلتنگی واسه خانواده اش رو بهانه کرد منم نرفتم خلاصه دعوامون شد شدید و آقا منو پرت کرد اون ور  و رفت منی که تولد باباش خودم کادو خریدم و بردم تا شمال منی که تولد خواهرش گوشی خودم از دیجی کالا خریدم و فاکتورش به نام منه، بابام 10 روز نشده بود که 800 هزار تومن برامون کادو خریده بود...

خلاصه که آقا رفت و شب خونه نیومد و من از ترس مثل سگ میلرزیدم تاظهر یکشنبه گوشیش خاموش بود و بعد هرچی زنگ میزدم قطع میکرد منم زنگ زدم به خانوادش گفتم شب نیومده، گفتم عاشقشم ولی دیگه نمیخوام باهاش زندگی کنم ولی یه نفر باعث شد باهاش آشتی کنم و اونم داوود بود...

غرورمو گذاشتم زیر پام ولی قسم میخورم جبران کنم...



      

14

پنجشنبه شب بازم دعوامون شد سر اینکه آقا هوس کردن ساعت 8 تا 11 شب برن شهرری فوتبال این همه راه ...

من تنها تو خونه میترسم و تنهایی اذیتم میکنه باید چی کار کنم ....

میگم روزای دیگه که میری شب خونه ای من کاری ندارم ولی شبا نرو من میترسم تا بیای میشه 12 .... بهش گفتم وقتی بچه ام مرد تو داشتی فوتبال بازی میکردی انقدر فکر خوشگذرونی نباش گفتم تو و خانوادت انقدر عذابم دادید باعث شدید جیگرگوشه من به دنیا نیاد تو باعث شدی....

نمیدونم دوباره چه خبره تو زندگیمون... نیم ساعت بعد آشتی کردیم...

خدا نصیب هیچ مادری نکنه که جنین 3 ماهشو کف دستش بگیره و بهت زده نگاش کنه درحالیکه خونریزی داره نمیدونم اگه اون شب پدر و مادرم و فاطی کنارم نبودن چی کار میکردم....

خدایا برای همه چیز شکرت....



      

13

جالبه که پست 13 راجع به این اتفاقاته...

من چون جای امنی سراغ ندارم دارم اینجا برا آینده مینویسم.

تو این فاصله بعد از سونو و وضعیت بدی که داشتم همسری 2 بار منو تنها گذاشت و رفت شمال که بار اول شدیدا دعوامون شد بهم قول داده بود حتی ماموریت هم نره تو زمان بارداری من ولی منو ول کرد رفت خوشگذرونی و همش بهم اس میداد که حالمو بگیره...

خانواده اش هم از خودش بی خیال تر و بی معرفت تر.... همش میگفت خب برو خونه بابات... واقعا نمیدونم اگه قرار بود همش خونه بابام باشم چرا ازدواج کردم؟

5 دی بود که از مال برگشت برام جالبه که فقط وقتی تنها میشه و از خانواده اش دور میشه میاد سراغم.... راستی قبل اومدنش هوس یه غذای محلیشونو کرده بودم که ای کاش لال میشدم و نمیگفتم از مامانش بخواد برام بپزه این غذا مورد علاقه شوهرمه و دستور اصلیش تو نت نیست و مادرشوهرم بهم یاد نمیده حالا نمیدونم دلیلش چیه...

در جواب یه زن حامله مادر شوهرم که هر دفعه به زور به من میگه با خودت غذا ببر تهران گفت غذا ببری تهران مزه اش عوض میشه... ناراحتم چون هر وقت این غذا رو ببینم یا اسمش به گوشم بخوره یاد فرشته ی کوچولوم میفتم که سرش هوس این غذا رو کردم ولی نتونستم بخورم....

5 دی وقتی همسرم برگشت یه خونریزی شدید داشتم... شروع از دست دادن فرشته ای که 3 ماه باهاش انس گرفته بودم و از وجودم بود....

یه هفته بیشتر دوام نیاوردم... درست روز 5شنبه 11 دی وقتی آقا تشریف برده بودن فوتبال ساعت 10 شب بچه ام سقط شد و بابایی عزیزم با مامانم و فاطی منو بردن بیمارستان...

به همین راحتی کوچولوی من رفت و من هنوز از نبودنش دارم میسوزم... 2 هفته خونه مادرم بستری بودم و خونریزی شدید داشتم داروهایی که مصرف میکردم سرگیجه میاورد...

بابام برام بهترین چیزا رو میخرید و مامانم برام میپخت و مثل پروانه دورم میگشتن. زهرا همزمان با سقط من پاهاشو عمل کرده بود و اونم بستری بود و مامان منیر بهش رسیدگی میکرد...

احمد و خانومش، مریم و اکرم خیلی بهم قوت قلب میدادن..تو این شرایط باید جابجا میشدیم، بابای خوبم و مامانم و خواهرامو و شوهراشون خیلی کمک کردن...

تقریبا کارها رو انجام دادیم فقط چند تا جعبه وسیله مونده...

برادر شوهرم و زنش حتی حال منم نپرسیدن ... انگار خیلی ها خوشحالن از اینکه پسر من نموند ترسیدن میراث خور زیاد شه ولی من هرگز بچه ام رو محتاج به ارث و میراث بار نمیارم بچه من پشتوانه اش خداست... اون کوچولو که رفت انشاله بعدیها...

دلم تنگه براش دلم گرفته... انگار فقط برا من و مامان بابام و اکرم سخت بود حتی آیلین هم خیلی براش گریه میکرد...

خدایا راضی ام به رضای تو ولی خدا جونم نمیتونم غممو پنهان کنم...

یکشنبه قراره برا حدود یک هفته بیان تهران هنوز حالم خوب نیست و توانایی پذیراییم کمه روحیه ام داغونه و دلم میخواد برم یه جایی که تنها باشم...

هروقت میان یه نفری باید همه ی کارا رو بکنم الان سخته برام خدایا تو بهم نیرو بده...



      

12

عزیزدل مامان امروز دکتر بودم برام یه سونو دیگه نوشتن و گفتن تا من نخوام هیچ اقدامی نمیکنن ، جوجه من خیالت راحت باشه من به خدا توکل کردم و میدونم خودش عزیز دلمو حفظ میکنه، راستشو بخوای میخوام صبر کنم دیرتر برم چون میترسم سونو پشت سر هم برات خطر داشته باشه کوچولوی ملوس من....



      
   1   2      >